سلام پسر مامان وای چقدر من امروز خوشحالم انقدر که الان که دارم برات مینویسم و به گذشته فکر میکنم فقط

امیدوارم همیشه موفق باشی من و بابا همیشه برایت آرزوی موفقیت میکنیم

عزیز دلم ۱۰ سال پیش چنین روزی شما دیگه طاقتت تموم شد و چند ساعت بعد از دل مامان تشریف آوردی بیرون

وای اون روز برای من وباباشهرام وبقیه چه روزی بود .شما از چندروز قبلش شروع به جمع کردن وسایلت کرده بودی و اینو خانم دکتر به من هشدار داده بود وگفته بود مواظب باشم چون شما پسر عجول مامان داشتی تمام تلاشتو میکردی تا هرچه زودتر بیای بیرون

نظر خانم دکتر ثقفی نازنین این بود که استراحت کنم و خیلی راه نرم من که شما جوجوی اولم بودی و تجربه آنچنانی نداشتم میگفتم من که همش در حال استراحتم کاری نمیکنم این خانم دکترم همش منو میترسونه

خلاصه پنجشنبه تو خانه ما روز نظافت بود آخه بابا از پنجشنبه تطیلاتش شروع میشدتا شنبه. صبح پاشدیم و مشغول نظافت کردن خانه شدیم البته اینو بگم که کل دوران بارداری بابا نمیگذاشت که من کار سنگینی انجام بدم و همه ی کارها رو تقریبا خودش انجام میداد ومن بیشتر نظارت میکردم اون روز هم به همین صورت بود و کارهای اتاق انجام شده بود وبابا رفت آشپزخانه تا یخچال وفریزر رو که از شب قبلش خاموش کرده بودیم رو بشوریم وآماده کنیم برای تشریف فرمایی شما آخه قرار بود شما در یخچال زندگی کنی

که یهو من احساس کردم شما کیف وسایلتو کشیدی به شکم مامان رفتم دیدم بله اولین علامتهای زایمان شروع شده سریع اومدم زنگ زدم مامان طیبه مامان گفت دردم داری گفتم نه گفت خوب یا بخواب یا راه برو اصلا نشین و اگر باز علامت دیگه ای دیدی به من بگو بابا هم که ترسو سریع منو خوابوند و رفت تو آشپزخانه کلی هم از دست من عصبانی که حالا برای چی باید یخچال وفریزر رو بشوریم آخه مگه کثیف بود در صورتی که بابا این پیشنهاد رو داده بود .خلاصه بابا مضطرب بود و من بهش حق میدادم تک وتنها کارا رو کرد و هر چند دقیقه یکبار بلند میگفت پسرم الان وقتش نیست بزار من همه کارهارو بکنم بعد تا عصری من همینطور خوابیده بودم و کاری نمیکردم عصری سریع یک دوش گرفتم وحاضر شدم بابابا رفتیم آرایشگاه برای اینکه یکم ابروهام در اومده بود و موهامو کوتاه کنم ولی آرایشگاه تعطیل کرده بود ووقتی من گفتم اومدم برای اصلاح صورت گفت عزیزم انشا الله شنبه میخواستم بهش بگم بابا من شنبه شاید نتونم بیام ولی دیگه حرفی نزدم واومدم بیرون با لبای آویزون به بابا گفتم بریم خانه سر راه یک سر رفتیم طبقه بابایی اینا همه بودن و بابا شهرام به همه گفت که فکر کنم این پسر عجول ما داره تشریفشو میاره همه خوشحال شدن عمه شهره که تجربه زایمان طبیعی داشت اومد گفت نگران نباش چیزی نیست همه وسایلتو جمع کن وآماده باش منم هی میخندیدم میگفتم نه بابا فقط همون صبح بود دیگه وروجک کار جدیدی نکرده ولی عمه همش هشدار میداد

مسواکتو بردار یکم لوازم آرایش و..... آخه شبنم خانم ماهم مثل شما عجول بوده

خلاصه اومدیم بالا وشام خوردیم و دراز کشیدیم پای تلویزیون از استرس خوابمون نمیبرد ومن گاهی کمرم یک تیری میکشید البته بیشتر ضعف میرفت و بابا برام ماساژ میداد تا ساعت ۲:۳۰ شب بیدار بودیم وبعد رفتیم خوابیدیم ساعت ۶:۳۰صبح جمعه من بلند شدم رفتم ..... که دیدم وای چه خبر سریع اومدم بابا خواب بود بیدارش کردم وبهش گفتم فکر کنم وقتشه بابا هول شده بود رو تخت نشسته بود هی میگفت جورابم کو تو حالت خوبه درد داری؟منم هی میخندیدم میگفتم نه بابا خوبم چیزیم نیست سریع زنگ زدم به مامان گفتم اینجوری شده مامان گفت سریع به دکترت زنگ بزن گفتم آخه اون گفته صبح زود زنگ نزن میترسم چون بچه هام خارج هستن آخی.مامان گفت این حرفا چیه زود زنگ بزن در ضمن یک دوشم بگیر بعدم گفت گوشیو بده آقا شهرام کارش دارم مامان به بابا جونت سفارش کرده بود یک چیزی بده بهش بخوره گل گاو زبانم بده بخوره بابا هم نامردی نکرد رفت یک لیوان بزرگ گل گاو زبان اورد داد دستم بخورم بعدم داشته باش باباجونتو ساعته ۷ صبح میخواست بره برام کباب بگیره بچم شنیده بود کباب برا کسی که میخواهد زایمان کنه خوبه و قوت داره هی میگفت برم بگیرم گفتم نه بابا من میل ندارم چرا انقدر هولی من حالم خوبه یکم دست دست کردم تا ساعت ۸ بشه بعد زنگ زدم به خانم دکتر وقتی حالاتمو گفتم گفت حاضر شو برو بیمارستان تا من هم بیام هیچی دیگه مثل اینکه کم کم داشت جدی میشد یواش یواش من پاشدم و شروع کردم به حاضر شدن از اون وربابا رفت به پایین هم گفت و مامانی گفته بود من میام حاضر شدم و رفتیم پایین با همه خداحافظی کردم عمه زهرت خدابیامرز

قرآن آورده بود بهم گفت بیا از زیر قرآن رد شو گفتم زهره جان من که چیزیم نیست الان میرم و زود برمیگردم خبر نداشتم که....رفتیم تو پارکینگ بابایی داشت تو باغچه به گلهاش رسیدگی میکرد صداش کردم وگفتم بابا خداحافظ من دارم میرم بیمارستان اونم سرشو اورد بالا گفت خیره به سلامت سوار ماشین شدیم و راه افتادیم بابا هر چند دقیقه یکبار میگفت حمیده خوبی درد نداری و من خندم میگرفت از این سوال آخه من هیچ حالتی نداشتم ساعته ۹:۴۵ رسیدیم بیمارستان دیدم به به بابا ومامان و دایی اصغرت نیم ساعته اونجان داییت تا منو دید اومد و زیر بغلمو گرفت هی بهش میگم بابا من که چیزیم نیست میگفت نه راحت باش وارد بیمارستان شدیم آهان یادم رفت بگم اسم بیمارستانت زایشگاه هشترودیان بود نشستیم تا بابا کارهای اولیه رو کرد وبه من گفتن بریم بالا با بابا عزت و دایی خداحافظی کردم و رفتیم بالا یک اتاق بود رفتم تو تا ماما منو معاینه بکنه وای که چقدر بد اخلاق بود خوبه از خواب بلندش نکرده بودم اومد گفت مشکلت چیه درد داری گفتم نه گفت پس چی گفتم جوجوم فکرکنم داشته وسایلشو جمع میکرده بغله کیفش خورده به شکمم و یکم خراشیده شده گفت ببینم این که چیزی نیست یک مسکن میخوردی ومیموندی خانه خندیدم گفتم من که درد ندارم خانم دکتر گفت بیام .کلافه شده بود گفت حالا بزار معاینت بکنم تا معاینه کرد گفت خانم شما ۳سانت بدنت باز شده اصلا نفهمیدی و الان درد نداری خندیدم گفتم نه در همین حین خانم دکتر نازنینم زنگ زد و وضعیتمو پرسید وسفارشای لازمو کردو گفت من یکم وقت دیگه میام.ماما قطع کرد گفت شانست گفت خانم دکتر زنگ زد

سریع یک لباس آورد گفت تنت کن و وسایلتو بده بیرون طلاهاتم در بیار اومد برام سرم وصل کرد آخی تو زندگیم اولین بار بود سرم میزدم

کارهایی که لازم بود مثل شستشو اینا رو انجام داد و منو برد تو اتاق انتظار

یک ذره بعدش اومد و آمپول فشار و تو سرمم زد ورفت دراز کشیده بودم که دوباره مثل این چند روز احساس کردم نیاز دارم برم دستشویی بنده خدا اون خانم بهیار زحمت کشید ومنو برد ولی تا اومدم بخوابم باز همین حالت بهم دست داد در همین رفت وآمدا بودم که خانم دکتر نازنینم اومد بالا سرم سلام کردم دست کشید به سرم با یک لبخند ملیح گفت چطوری گفتم خوبم گفت درد نداری گفتم نه گفت من اینجام دیگه نگرا ن نباش

همین که رفت اونور من صدای بهیار زدم که کمکم کنه و سرم رو برداره برم دستشویی خانم دکتر گفت چرا داری بلند میشی که مامای بد اخلاق گفت خانم دکتر مارو کلافه کرده انقدر رفته دستشویی

خانم دکتر مهربونم گفت نه بلند نشو خطرناکه تو احساس میکنی دیگه بلند نشو ساعت ۱۰:۲۰ بود که دوباره کمرم مثل شب پیش شروع کرد به ضعف رفتن تا کسی نمیدید ماساژ میدادم ولی همینکه کسی نگاه میکرد دستمو از رو کمرم برمیداشتم ویک لبخند میزدم آخه برا جاهل افت داشت من منتظر دردای بدتری بودم مامان یکبار اومد نگاه کرد یک لبخند تحویلش دادم رفت یکم بعد مامانی اومد برااونم یک دستی تکون دادم رفت وای یواش یواش کمر دردم داشت بیشتر میشد خانم دکتر یک نگاهی کرد گفت چطوری درد نداری گفتم نه فقط یکم کمرم درد داره خندید گفت امان از دسته شما ها خوب این همون درد زایمانه عزیزم دخترمم مثل شما بود درد داشت ولی نمیدونست این درد زایمانه

وای دیگه دردا به اوجه خودش رسیده بود شایدم من داشت طاقتم تموم میشد دکتر اومد وخودش معاینه کرد و گفت وضعیت خوبه ولی کیسه آب باید پاره بشه وای دل شوره ای عجیب گرفتم یک حس خاصی داشتم خانم دکتر ترتیب کیسه آب رو داد یهو احساس کردم تمام تنم داغ شد یکم دردم آروم شد پرستار اومد و زیرمو تمیز کرد خانم دکتر عزیم اجازه داد همسری بیاد بالای سرم وای من دردم هی داشت زیاد تر میشد بابا شهرام دستمو گرفته بود ومن درد میکشیدم یهو رومو کردم به بابا گفتم تو رو خدا بزار منو سزارین کنن دارم میمیرم بابا گفت عزیزم صبر داشته باش یکم دیگه تحمل کنی تمومه وای نه دیگه طاقت نداشتم احساس میکردم الان میمیرم داشتم به بابا همینطور التماس میکردم و بابا هم گریه میکرد خانم دکتر به بابا گفت من گفتم بیای اینجا بهش دلداری بدی اونوقت تو داری گریه میکنی برو بیرون


من همینجور التماس میکردم درد داشتم خانم دکتر اومد بالا سرم گفت عزیزم اینجوری نکن کمک کن تا جوجوخان زودتر بیاد بیرون و بهم یاد داد که چیکار کنم وای لحظه به لحظه درد بیشتر میشد یا علی میگفتم نادعلی می خواندم ولی بی فایده بود. ظهر شده بودخانم دکتر نشست غذا بخوره من نگاه کردم دیدم نیست صداش کردم پرستار اومد گفت داره ناهار میخوره گفتم چی من دارم میمیرم خسته شدم منو ببرید برای سزارین که خانم دکتر اومدو دوباره معاینم کرد و گفت ببریدش تو اتاق منو میگی خوشحال شدم آخه خانم دکتر به من گفته بود زایمان طبیعی بدون درد من همش با خودم میگفم پس چی شد من که مردم ......خلاصه رفتم تو یک اتاق دیگه دیدم یک پرستار اونجاهست گفتم پس دکتر بیهوشی کو

گفت زنگ زدیم بیاد منو میگی عصبانی گفتم من دارم میمیرم تازه زنگ زدید بیاد

پرستار گفت عجله نکن منزلش نزدیکه ولی من عصبانی بودم طاقتم تموم شده بود به پرستارگفتم تو رو خدا برو دوباره زنگ بزن بیاد آخه چرا اینقدر دیر زنگ زدید اونم همچین عصبانی برگشت گفت چه خبره لوس بازی داری در میاری میدونی داری به من توهین میکنی

منو میگی اون وسط مونده بودم که من مگه بهش چی گفتم

در همین موقع بودکه خانم دکتر نازنینم اومد وای مثل فرشته بود آرام متین دلم براش تنگ شده

آخه دیگه کار نمیکنه

نشست پایین پام گفت عزیزم کمک کن گفتم دیگه طاقت ندارم یعنی توان ندارم تشنمه گرسنمه

نگاهم کرد ولبخند زد گفت خانمی الان که نمیشه چیزی بخوری ولی روشو کرد به همون پرستاره که تو اتاق بود گفت یکم آب بهش بدید با قاشق چای خوری بهم آب داد در همین حال دکتر بیهوشی هم تشریف آورد وای مرد بود دستپاچه شدم ولی خوب که چی کاریش نمیشد کرد از خانم دکتر وضعیتم رو پرسید یک نگاه بهم کرد روشو کرد به خانم دکتر گفت بابا اینو ببرید اتاق عمل برای سزارین توان نداره ولی دکتر نازنینم قبول نکرد گفت نه حیفه سنش کمه دلم نمیاد بیا کمکش کنیم و وای که دکتر بیهوشی دودستی افتاد روی شکم من در همین حین خانم دکتر گفت وای چه موهای نازی داره

یهو من بلند گفتم خوب خدارو شکر دعام درگیر شد بچم کچل نیست

بعداز اون دیگه هیچی نفهمیدم فقط احساس کردم وای چه بوی سیری اومد ودر دل به دکتر بیهوشی فحش دادم وگفتم چقدر بی فکره که سیر خورده

حالا نگو بوی داروی بیهوشی بوده..........