تبليغاتX
خاطرات من

خاطرات من

خاطرات من

مامان می نویسه

سلام پسر تنبلی مامان قربونت برم که امسال هم مثل سالهای پیش همه روضه هاتو گرفتی امیدوارم همیشه موفق باشی.ولی این نباید باعث بشه که اینجا چیزی ننویسی تنبل جونی
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 17:5  توسط ِِآرین  | 

لب تاب

سلام من می خواستم بگم که دیگه با لب تاب خودم برایتان خاطراتم رامی نویسماخه می دانیدمامان و بابا جایزه ی کارنامم برام خریدن  می خواستم زود تر بگم اما تا ازمسافرت اومدیم یکم طول کشید من خذا رو شکر میکنم که لب تاب دارمالانم خونه ی tbمخفف طیبه است که من و آرمان صداش می کنیم امروز خاله برامون استارتر رولت کالباس و ناهار مامان مرغ تو فر  درست کردههوراهورابابای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 13:20  توسط ِِآرین  | 

بازگشت آرین

سلامی دوباره به همه من دوباره آمدمبعد مدت ها آمدم تا دوباره خاطراتم را بنویسم بابای
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 19:47  توسط ِِآرین  | 

تولدت مبارک عزیز دل مامان

وای دوباره احساس  کردم باید تلاش کنم که یهو صدای عمه شهلابه گوشم خورد که گفت سلام وای حمیده چه پسرنازوتپلی چقدر ماشاالله سفیده سعی کردم چشمامو باز کنم دیدم چه خبر همه هستن همه اومده بودن برای دیدن تو عزیز دل مامانخاله ها ی مامان داییها همه های خودت خاله حسنیه وبابا بزرگات اقاجون که شما اولین نتیجش میشدی همه خوشحال و من خوشحالتر از بقیه صدای مامن طیبت کردم اومد جلو پرسیدم سالمه البته خیلی خجالت کشیدم چون من شمارو بیمه امام زمان کرده بودم و شک نداشتم ولی بازم شیطون قلقلکم دادمامان گفت آره دخترم خوب وسلامته خسته نباشیبعدم زیبای من رو نشونم دادن وای آرین مامان تپل مثل پنبه خدایا شکرت هرچی ازت خواسته بودم بهم دادی کپی بابات بودی یک نگاه کردم وگفتم اینکه شهرامهبله عزیز دلم شما روز ۲۲مهر سال ۱۳۷۹ ساعت ۲:۱۵ بعد از ظهر با وزن ۳۲۰۰ قد ۵۲پا به این دنیای زیبا گذاشتی و .................................حالا ۱۰ سال میگذره پسر من ۱۰سال بهترین بودی تو تمام سنینت از زمانی که اولین کلمه رو گفتی ازوقتیکه اولین قدمهایت را برداشتی همه وهمه برایم لذت بخش بوده وهست باشد آن روزی رو ببینم که تو پله های ترقی رو یکی پس از دیگری طی کنی و برای خودت ومن و بابا مایه افتخار باشیدوستت دارم یک عالمه هرچی بگم بازم کمهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 14:15  توسط ِِآرین  | 

روز تولد تو عزیز دل من

سلام پسر مامان وای چقدر من امروز خوشحالم انقدر که الان که دارم برات مینویسم و به گذشته فکر میکنم فقطامیدوارم همیشه موفق باشی من و بابا همیشه برایت آرزوی موفقیت میکنیم عزیز دلم ۱۰ سال پیش چنین روزی شما دیگه طاقتت تموم شد و چند ساعت بعد از دل مامان تشریف آوردی بیرونوای اون روز برای من وباباشهرام وبقیه چه روزی بود .شما از چندروز قبلش شروع به جمع کردن وسایلت کرده بودی و اینو خانم دکتر به من هشدار داده بود وگفته بود مواظب باشم چون شما پسر عجول مامان داشتی تمام تلاشتو میکردی تا هرچه زودتر بیای بیرون نظر خانم دکتر ثقفی نازنین این بود که استراحت کنم و خیلی راه نرم من که شما جوجوی اولم بودی و تجربه آنچنانی نداشتم میگفتم من که همش در حال استراحتم کاری نمیکنم این خانم دکترم همش منو میترسونهخلاصه پنجشنبه تو خانه ما روز نظافت بود آخه بابا از پنجشنبه تطیلاتش شروع میشدتا شنبه. صبح پاشدیم و مشغول نظافت کردن خانه شدیم البته اینو بگم که کل دوران بارداری بابا نمیگذاشت که من کار سنگینی انجام بدم و همه ی کارها رو تقریبا خودش انجام میداد ومن بیشتر نظارت میکردم اون روز هم به همین صورت بود  و کارهای اتاق انجام شده بود  وبابا رفت آشپزخانه تا یخچال وفریزر رو که از شب قبلش خاموش کرده بودیم رو بشوریم وآماده کنیم برای تشریف فرمایی شما آخه قرار بود شما در یخچال زندگی کنی که یهو من احساس کردم شما کیف وسایلتو کشیدی به شکم مامان رفتم دیدم بله اولین علامتهای زایمان شروع شده سریع اومدم زنگ زدم مامان طیبه مامان گفت دردم داری گفتم نه گفت خوب یا بخواب یا راه برو اصلا نشین و اگر باز علامت دیگه ای دیدی به من بگو  بابا هم که ترسو سریع منو خوابوند و رفت تو آشپزخانه کلی هم از دست من عصبانی که حالا برای چی باید یخچال وفریزر رو بشوریم آخه مگه کثیف بود در صورتی که بابا این پیشنهاد رو داده بود .خلاصه بابا مضطرب بود و من بهش حق میدادم تک وتنها کارا رو کرد و هر چند دقیقه یکبار بلند میگفت پسرم الان وقتش نیست بزار من همه کارهارو بکنم بعد تا عصری من همینطور خوابیده بودم و کاری نمیکردم عصری سریع یک دوش گرفتم وحاضر شدم بابابا رفتیم آرایشگاه برای اینکه یکم ابروهام در اومده بود و موهامو کوتاه کنم ولی آرایشگاه تعطیل کرده بود ووقتی من گفتم اومدم برای اصلاح صورت گفت عزیزم انشا الله شنبه میخواستم بهش بگم بابا من شنبه شاید نتونم بیام ولی دیگه حرفی نزدم واومدم بیرون با لبای آویزون به بابا گفتم بریم خانه سر راه یک سر رفتیم طبقه بابایی اینا همه بودن و بابا شهرام به همه گفت که فکر کنم این پسر عجول ما داره تشریفشو میاره همه خوشحال شدن عمه شهره که تجربه زایمان طبیعی داشت اومد گفت نگران نباش چیزی نیست همه وسایلتو جمع کن وآماده باش منم هی میخندیدم میگفتم نه بابا فقط همون صبح بود دیگه وروجک  کار جدیدی نکرده ولی عمه همش هشدار میدادمسواکتو بردار یکم لوازم آرایش و..... آخه شبنم خانم ماهم مثل شما عجول بودهخلاصه اومدیم بالا وشام خوردیم و دراز کشیدیم پای تلویزیون از استرس خوابمون نمیبرد ومن گاهی کمرم یک تیری میکشید البته بیشتر ضعف میرفت و بابا برام ماساژ میداد تا ساعت ۲:۳۰ شب بیدار بودیم وبعد رفتیم خوابیدیم ساعت ۶:۳۰صبح جمعه من بلند شدم رفتم ..... که دیدم وای چه خبر سریع اومدم  بابا خواب بود بیدارش کردم وبهش گفتم فکر کنم وقتشه بابا هول شده بود رو تخت نشسته بود هی میگفت جورابم کو تو حالت خوبه درد داری؟منم هی میخندیدم میگفتم نه بابا خوبم چیزیم نیست سریع زنگ زدم به مامان گفتم اینجوری شده مامان گفت سریع به دکترت زنگ بزن گفتم آخه اون گفته صبح زود زنگ نزن میترسم چون بچه هام خارج هستن آخی.مامان گفت این حرفا چیه زود زنگ بزن در ضمن یک دوشم بگیر بعدم گفت گوشیو بده آقا شهرام کارش دارم مامان به بابا جونت سفارش کرده بود یک چیزی بده بهش بخوره گل گاو زبانم بده بخوره بابا هم نامردی نکرد رفت یک لیوان بزرگ گل گاو زبان اورد داد دستم بخورم بعدم داشته باش باباجونتو ساعته ۷ صبح میخواست بره برام کباب بگیره بچم شنیده بود کباب برا کسی که میخواهد زایمان کنه خوبه و قوت داره هی میگفت برم بگیرم گفتم نه بابا من میل ندارم چرا انقدر هولی من حالم خوبه یکم دست دست کردم تا ساعت ۸ بشه بعد زنگ زدم  به خانم دکتر وقتی حالاتمو گفتم گفت حاضر شو برو بیمارستان تا من هم بیام هیچی دیگه مثل اینکه کم کم داشت جدی میشد یواش یواش من پاشدم و شروع کردم به حاضر شدن از اون وربابا رفت به پایین هم گفت و مامانی گفته بود من میام حاضر شدم و رفتیم پایین با همه خداحافظی کردم عمه زهرت خدابیامرز قرآن آورده بود بهم گفت بیا از زیر قرآن رد شو گفتم زهره جان من که چیزیم نیست الان میرم و زود برمیگردم خبر نداشتم که....رفتیم تو پارکینگ بابایی داشت تو باغچه به گلهاش رسیدگی میکرد صداش کردم وگفتم بابا خداحافظ من دارم میرم بیمارستان اونم سرشو اورد بالا گفت خیره به سلامت سوار ماشین شدیم و راه افتادیم بابا هر چند دقیقه یکبار میگفت حمیده خوبی درد نداری و من خندم میگرفت از این سوال آخه من هیچ حالتی نداشتم ساعته ۹:۴۵ رسیدیم بیمارستان دیدم به به بابا ومامان و دایی اصغرت نیم ساعته اونجان داییت تا منو دید اومد و زیر بغلمو گرفت هی بهش میگم بابا من که چیزیم نیست میگفت نه راحت باش وارد بیمارستان شدیم آهان یادم رفت بگم اسم بیمارستانت زایشگاه هشترودیان بود نشستیم تا بابا کارهای اولیه رو کرد وبه من گفتن بریم بالا با بابا عزت و دایی خداحافظی کردم و رفتیم بالا یک اتاق بود رفتم تو تا ماما منو معاینه بکنه وای که چقدر بد اخلاق بود خوبه از خواب بلندش نکرده بودم اومد گفت مشکلت چیه درد داری گفتم نه گفت پس چی گفتم جوجوم فکرکنم داشته وسایلشو جمع میکرده بغله کیفش خورده به شکمم و یکم خراشیده شده گفت ببینم این که چیزی نیست یک مسکن میخوردی ومیموندی خانه خندیدم گفتم من که درد ندارم خانم دکتر گفت بیام .کلافه شده بود گفت حالا بزار معاینت بکنم تا معاینه کرد گفت خانم شما ۳سانت بدنت باز شده اصلا نفهمیدی و الان درد نداری خندیدم گفتم نه در همین حین خانم دکتر نازنینم زنگ زد و وضعیتمو پرسید وسفارشای لازمو کردو گفت من یکم وقت دیگه میام.ماما  قطع کرد گفت شانست گفت خانم دکتر زنگ زد سریع یک لباس آورد گفت تنت کن و وسایلتو بده بیرون طلاهاتم در بیار اومد برام سرم وصل کرد آخی تو زندگیم اولین بار بود سرم میزدم کارهایی که لازم بود مثل شستشو اینا رو انجام داد و منو برد تو اتاق انتظار یک ذره بعدش اومد و آمپول فشار و تو سرمم زد ورفت دراز کشیده بودم که دوباره مثل این چند روز احساس کردم نیاز دارم برم دستشویی بنده خدا اون خانم بهیار زحمت کشید ومنو برد ولی تا اومدم بخوابم باز همین حالت بهم دست داد در همین رفت وآمدا بودم که خانم دکتر نازنینم اومد بالا سرم سلام کردم دست کشید به سرم با یک لبخند ملیح گفت چطوری گفتم خوبم گفت درد نداری گفتم نه گفت من اینجام دیگه نگرا ن نباش همین که رفت اونور من صدای بهیار زدم که کمکم کنه و سرم رو برداره برم دستشویی خانم دکتر گفت چرا داری بلند میشی که مامای بد اخلاق گفت خانم دکتر مارو کلافه کرده انقدر رفته دستشوییخانم دکتر مهربونم گفت نه بلند نشو خطرناکه تو احساس میکنی دیگه بلند نشو ساعت ۱۰:۲۰ بود که دوباره کمرم مثل شب پیش شروع کرد به ضعف رفتن تا کسی نمیدید ماساژ میدادم  ولی همینکه کسی نگاه میکرد دستمو از رو کمرم برمیداشتم ویک لبخند میزدم آخه برا جاهل افت داشت من منتظر دردای بدتری بودم مامان یکبار اومد نگاه کرد یک لبخند تحویلش دادم رفت  یکم بعد مامانی اومد برااونم یک دستی تکون دادم رفت وای یواش یواش کمر دردم داشت بیشتر میشد خانم دکتر یک نگاهی کرد گفت چطوری درد نداری گفتم نه فقط یکم کمرم درد داره خندید گفت امان از دسته شما ها خوب این همون درد زایمانه عزیزم  دخترمم مثل شما بود درد داشت ولی نمیدونست این درد زایمانه وای دیگه دردا به اوجه خودش رسیده بود شایدم من داشت طاقتم تموم میشد دکتر اومد وخودش معاینه کرد و گفت وضعیت خوبه ولی کیسه آب باید پاره بشه وای دل شوره ای عجیب گرفتم یک حس خاصی داشتم خانم دکتر ترتیب کیسه آب رو داد یهو احساس کردم تمام تنم داغ شد  یکم دردم آروم شد پرستار اومد و زیرمو تمیز  کرد خانم دکتر عزیم اجازه داد همسری بیاد بالای سرم وای من دردم هی داشت زیاد تر میشد بابا شهرام دستمو گرفته بود  ومن درد میکشیدم یهو رومو کردم به بابا گفتم تو رو خدا بزار منو سزارین کنن دارم میمیرم بابا گفت عزیزم صبر داشته باش یکم دیگه تحمل کنی تمومه وای نه دیگه طاقت نداشتم احساس میکردم الان میمیرم داشتم  به بابا همینطور التماس میکردم و بابا هم گریه میکرد خانم دکتر به بابا گفت  من گفتم بیای اینجا بهش دلداری بدی اونوقت تو داری گریه میکنی برو بیرون  من همینجور التماس میکردم درد داشتم خانم دکتر اومد بالا سرم گفت عزیزم اینجوری نکن کمک کن تا جوجوخان زودتر بیاد بیرون و بهم یاد داد که چیکار کنم وای لحظه به لحظه درد بیشتر میشد یا علی میگفتم نادعلی می خواندم ولی بی فایده بود. ظهر شده بودخانم دکتر نشست غذا بخوره من نگاه کردم دیدم نیست صداش کردم پرستار اومد گفت داره ناهار میخوره گفتم چی من دارم میمیرم خسته شدم منو ببرید برای سزارین که خانم دکتر اومدو دوباره معاینم کرد و گفت ببریدش تو اتاق منو میگی خوشحال شدم آخه خانم دکتر به من گفته بود زایمان طبیعی بدون درد من همش با خودم میگفم پس چی شد من که مردم ......خلاصه رفتم تو یک اتاق دیگه دیدم یک پرستار اونجاهست گفتم پس دکتر بیهوشی کوگفت زنگ زدیم بیاد منو میگی عصبانی گفتم من دارم میمیرم تازه زنگ زدید بیادپرستار گفت عجله نکن منزلش نزدیکه ولی من عصبانی بودم طاقتم تموم شده بود به پرستارگفتم تو رو خدا برو دوباره زنگ بزن بیاد آخه چرا اینقدر دیر زنگ زدید اونم همچین عصبانی برگشت گفت چه خبره لوس بازی داری در میاری میدونی داری به من توهین میکنیمنو میگی اون وسط مونده بودم که من مگه بهش چی گفتمدر همین موقع بودکه خانم دکتر نازنینم اومد وای مثل فرشته بود آرام متین دلم براش تنگ شده آخه دیگه کار نمیکنه نشست پایین پام گفت عزیزم کمک کن گفتم دیگه طاقت ندارم یعنی توان ندارم تشنمه گرسنمهنگاهم کرد ولبخند زد گفت خانمی الان که نمیشه چیزی بخوری ولی روشو کرد به همون پرستاره که تو اتاق بود گفت یکم آب بهش بدید با قاشق چای خوری بهم آب داد در همین حال دکتر بیهوشی هم تشریف آورد وای مرد بود دستپاچه شدم ولی خوب که چی کاریش نمیشد کرد از خانم دکتر وضعیتم رو پرسید یک نگاه بهم کرد روشو کرد به خانم دکتر گفت بابا اینو ببرید اتاق عمل برای سزارین توان نداره ولی دکتر نازنینم قبول نکرد گفت نه حیفه سنش کمه دلم نمیاد بیا کمکش کنیم و وای که دکتر بیهوشی دودستی افتاد روی شکم من در همین حین خانم دکتر گفت وای چه موهای نازی داره یهو من بلند گفتم خوب خدارو شکر دعام درگیر شد بچم کچل نیست بعداز اون دیگه هیچی نفهمیدم فقط احساس کردم وای چه بوی سیری اومد ودر دل به دکتر بیهوشی فحش دادم وگفتم چقدر بی فکره که سیر خوردهحالا نگو بوی داروی بیهوشی بوده..........
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 7:58  توسط ِِآرین  | 

گردگیری

سلام به همگی وای اینجا چقدر گردو خاکه عزیزدلم ای تنبل مامان .خوب آخه خیلی وقته چیزی ننوشتی. وای که چقدر اتفاقای جورواجور افتاد.اسباب کشی به خانه جدید.ثبت نام در مدرسه جدید.سفر به کاناداو....... بهتره خودت بیای تعریف کنی عزیز دل مامان
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 15:23  توسط ِِآرین  | 

عذر خواهی از دوستان

سلا م ببخشید دیر به دیر پست می دم فقط می خواستم معذرت  خواهی کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 16:12  توسط ِِآرین  | 

تسلیت به مامان جون خودم

سلام  سه شنبه وقتی از مدرسه اومدم دیدم مامان و بابا نیستن رفتم طبقه مامانی بابایی گفت مادر فوت کرده منو میگی باور نمیکردم درست ۵ دقیقه بعد مامان جون زنگ زد پرسیدم مامان گفت آره پسرم مادرصبح ساعت ۱۱:۳۵ فوت کردولی من بازم چندین بار دیگه پرسیدم تا مامان جون عصبانی شد وداد زد سرم اومدم بالا حمام کردم ولباسامو پوشیدم وبا مامانی وبابایی رفتیم خانه مامان طیبه اینا آخه خانه مادر بزرگ مامان جون هم طبقه بالا هست وای واقعیت داشت همه جا سیاه زده بودن همه گریه میکردن من سریع رفتم و مشغول کمک کردن شدم هر کاری که میتونستم کردم فردا صبح پیکر مادرو شسته آوردن خانه هیباور کردنی نیست هنوزم که ۱۲ روز از اون روز میگذره نمیتونم باور کنم خدا بیامرزتش  من خوابشو دیدم اولین کسی که خواب مادرو دید خدابیامرزتش راحت شد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 12:5  توسط ِِآرین  | 

عمه زهره عزیزم

سلام امروز سالگرد فوت عمه زهره عزیزم هست ای خدا آخه چرا عمه منو بردی پیش خودت مگه ما دل نداشتیم عمه زهرم خیلی خوب ومهربون بود  همیشه با من بازی میکرد برام شعر میخواند میگفت :یک روز آقا خرگوشه ............................پسر دارم شاه نداره..............................من خیلی عمه زهره رو دوست داشتم موقعی که فوت کرد مامان جون نگذاشت  ببینمش تازه وقتی بردنش هم من ندیدم به مامان همیشه اعتراض میکنم ولی مامان میگه صلاح اینجوری بود آخه من همش ۳ سالم بود .امروز عید غدیر هست وما الان میریم خانه مامان صیبه آخه مامان مامان جون که بشه مامان بزرگ من سیده عید بر همه مبارک
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 9:0  توسط ِِآرین  | 

تولدت مبارک داداش گلمممممممممممممممممم

سلام به همگی امروز تولد بهترین داداش دنیا است وای خدایا اون روزی که مامان جون تو مدرسه به من گفت خدا بهمون یک هدیه داده من داشتم از خوشحالی غش میکردم چه روزایی بود همش منتظر بودم البته گفته باشم  داداشی تو دل مامان خیلی شیطونی میکردی و مامان همش حالش بد بود  روزی که مامان برای آخرین بار رفت پیش دکتر من و خاله حسنیه هم باهاشون رفتیم وقتی دکتر گفت فردا به دنیا میایی من خیلی خوشحال شدم به خانم دکتر گفتم منم فردا میام ولی خانم دکتر گفت نه فردا برو مدرسه و وقتی اومدی بیا بیمارستان داداشی رو ببین .صبحش مامان طیبه و بابا و مامانی  با مامان جون رفتن بیمارستان منم دلم میخواست برم ولی همه گفتن برو مدرسه در نتیجه من با خاله تو خانه ماندیم من کمک کردم مامان جون لباساشو بپوشه آخه تو این ۹ ماه بارداری همیشه من جورابای مامانو پاش میکردم داداشی تو انقدر ماشاالله قلمبه بودی که مامان نمیتونست دولا بشه  بعد از زیر قرآن رد شدید البته تو که تو شکم مامان بودی تا پایین با مامان رفتم دلم یکجوری بود مامانو بوس کردم بعدم دل مامان جونو که تو توش بودی بعدشم  تا ظهر درس کار کردم آخه اون روز دیکته داشتیم  میخواستم ۲۰ بشم وشدم ما اینیم دیگه زنگ تفریح اول خاله اومد دنبالم وای خدای من داشتم از خوشحالی غش میکردم اومدیم خانه لباسامو عوض  و کارت تبریکی که برای داداشم درست کرده بودمو و دفتر دیکتمو  گذاشتم رو میز تا خاله برام بیاره اما خاله جا گذاشت جلوی گل فروشی از خاله پرسیدم واون موقع بود که.....بهروز رفته بود گل بگیره و بابایی شیرینی وقتی اومدن دوباره برگشتیم خانه و اونارو هم برداشتیم  رسیدیم بیمارستان خوب حالا یک بچه ۷ ساله رو راه نمیدن هرچی دایی التماس کرد گفتن نه منم گفتم هیچ کس نباید بره یا منم میبرید در نتیجه بابا شهرام اومد و منو آورد بالا وای داداشی چقدر توپولو بودی قربونت برم من البته من از پشت شیشه شمارو دیدم بعد رفتم مامانو دیدم و بوسش کردم یک حسی داشتم دوباره اومدم از پشت شیشه شمارو ببینم که یکی از پرستارها پرسید شما داداششی گفتم بلهاونم منو برد تو اتاق نوزادان آخه فقط شما اونجا بودی کلک اونجا هم برات اختصاصی بود  وای داداشی من از نزدیک نزدیک دیدمت چه انگشتای کوچولویی داشتی  خدایا ممنونممممممممممممممممم که به من یک داداش خوشگل دادی صحیح وسالم دادشی امسال برات تولد نمیگیریم آخه مادر حالش خوب نیست وهیچ کس حال نداره ولی من صبح برات رفتم یک کادو گرفتم میدونی چیه خوب یکم وقت دیگه بهت میدم لپ لپ ببخشید دیگه میخواستم خودم برات یک چیزی خریده باشمدوست دارممممممممممممممممممممممممممم
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 13:16  توسط ِِآرین  |